سرخ چهره | اردیبهشت ۱۳۸۷

 

پراکتیکال، درمان و چیزی.

بدان برادر و کسی که می توانی با من حرف بزن.

تمام بادهای جهان را برای لحظه ای نگه دار و با من حرف بزن.

ما می گوییم آنتروپی تو آن را تنظیم کن و دقیقه ای به من چیزی بگو.

ما می گوییم زمان، تو دینامیک دنیا را بگو بایستد و دستان روح مرا لمس کن.

من هستم و به این ترکیب بندی ما می گوییم درد و افسردگی، آب هایت مال همه ولی کمی درونم را،

جایی بین گردن و پوست سمت راست چشمم را ببوس.

ما می گوییم زر مفت، خاموش می شوم و تو کلماتی با زبانم به من بگو.

.

.

.

ممنون ولی چیزی نگفتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:59  توسط مهدید  | 

 

به نظر می رسد امام موسی صدر و سقراط دو تا از بهترین آدمهای روی زمین و دنیا بوده اند و با این که درد زیادی می کشیده اند به کسی چیزی نگفته اند و حرف زیادی نمی زده اند (این را از کسی نشنیده ام فقط گمان می زنم). البته من از ابعاد دیگر(Large extra dimension) خبر ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 15:33  توسط مهدید  | 

 

زمان هایی می فهمی که چیزی امکان پذیر نیست ولی اثباتی برای آن نداری و یا چون نمی توانی به دیگران بفهمانی که چرا امکان پذیر نیست مجبوری در راهی که امکان پذیر نیست ادامه بدهی. آیا این امکان پذیر است؟ در مورد محتوای این نوشته اجازه بدهید (ندادید هم ندادید. من این اصطلاح را برای مسخره بازی گفتم) بگویم که متاسفانه جواب بله است. چون نشان دادن خود و به خصوص اثبات گزاره مشمول در این متن برای من امکان پذیر نیست.

(من داشتم یک هامیلتنی که تا حالا ندیده بودمش را می ساختم که نشد و بنابراین ندیدمش. چه قدر چیزهایی به نظر آسان برخی وقتها سخته؟؟!!)
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 15:24  توسط مهدید  | 

 

همه این حرفها به بهانه چند جمله آخر است. بهانه تویی و این که چرا اینجوری هستش که اونجوری نمیشه.

 

مگر چه هستیم؟ ما می دانستیم و بیشتر نمی فهمیدیم. (از زبان ماورا)

کسی ناخواسته و تمیز می رفت. جا کجاست؟ در دایره ای دیگر یا حتی با یک توپولوژی عجیب تر. کلمه ای را برای دوست داشتن اکتشاف کرد. (از زبان معلق مانده)

چیزی کم دارم. تو به کجا طرفدار شده ای که نمای آنهایِ یکی آن قدر بی توان خواهند بود. شماها کجراه نشده اید، به جایی نمی روید. (با کلامی از یک فکر می کند پیامبر، ورا)

باور کن واقعیست. و تو هستی دیگه؟  دستم را بگیر. انگشتت و خالی از تو مقدار زیادی زمان در بیشتر جاها پیش من بمونه.  باشه!.!.؟ باشه !.!.؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:21  توسط مهدید  |