پراکتیکال، درمان و چیزی.
بدان برادر و کسی که می توانی با من حرف بزن.
تمام بادهای جهان را برای لحظه ای نگه دار و با من حرف بزن.
ما می گوییم آنتروپی تو آن را تنظیم کن و دقیقه ای به من چیزی بگو.
ما می گوییم زمان، تو دینامیک دنیا را بگو بایستد و دستان روح مرا لمس کن.
من هستم و به این ترکیب بندی ما می گوییم درد و افسردگی، آب هایت مال همه ولی کمی درونم را،
جایی بین گردن و پوست سمت راست چشمم را ببوس.
ما می گوییم زر مفت، خاموش می شوم و تو کلماتی با زبانم به من بگو.
.
.
.
ممنون ولی چیزی نگفتی.
به نظر می رسد امام موسی صدر و سقراط دو تا از بهترین آدمهای روی زمین و دنیا بوده اند و با این که درد زیادی می کشیده اند به کسی چیزی نگفته اند و حرف زیادی نمی زده اند (این را از کسی نشنیده ام فقط گمان می زنم). البته من از ابعاد دیگر(Large extra dimension) خبر ندارم.
زمان هایی می فهمی که چیزی امکان پذیر نیست ولی اثباتی برای آن نداری و یا چون نمی توانی به دیگران بفهمانی که چرا امکان پذیر نیست مجبوری در راهی که امکان پذیر نیست ادامه بدهی. آیا این امکان پذیر است؟ در مورد محتوای این نوشته اجازه بدهید (ندادید هم ندادید. من این اصطلاح را برای مسخره بازی گفتم) بگویم که متاسفانه جواب بله است. چون نشان دادن خود و به خصوص اثبات گزاره مشمول در این متن برای من امکان پذیر نیست.
همه این حرفها به بهانه چند جمله آخر است. بهانه تویی و این که چرا اینجوری هستش که اونجوری نمیشه.
مگر چه هستیم؟ ما می دانستیم و بیشتر نمی فهمیدیم. (از زبان ماورا)
کسی ناخواسته و تمیز می رفت. جا کجاست؟ در دایره ای دیگر یا حتی با یک توپولوژی عجیب تر. کلمه ای را برای دوست داشتن اکتشاف کرد. (از زبان معلق مانده)
چیزی کم دارم. تو به کجا طرفدار شده ای که نمای آنهایِ یکی آن قدر بی توان خواهند بود. شماها کجراه نشده اید، به جایی نمی روید. (با کلامی از یک فکر می کند پیامبر، ورا)
باور کن واقعیست. و تو هستی دیگه؟ دستم را بگیر. انگشتت و خالی از تو مقدار زیادی زمان در بیشتر جاها پیش من بمونه. باشه!.!.؟ باشه !.!.؟